پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - دو چهره از سكولاريسم - کرمى محمدتقى

دو چهره از سكولاريسم
کرمى محمدتقى

مسئله سكولاريسم، پيوسته مسئله‌اي كانوني بوده و هر يك از متفكران، بسته به رهيافت‌يا گرايش فكري خود، در اين‌باره پژوهشي را سامان داده‌اند. پاره‌اي از منظري تاريخي به اين مسئله نگريسته و برخي ديگر بُعدي فلسفي و يا سياسي و حتي حزبي بدان داده‌اند.
انديشمنداني مانند عزير العظمة(١) و عادل ظاهر(٢) در اين موضوع تأليفاتي ارائه كرده‌اند. اما محمد عابد جابري به‌تفصيل بيان مي‌كند كه آيا واژه «عَلْمانيت» دقيقاً معادل جداسازي دين از دولت است يا تنها از ضرورت طرح يا عدم طرح آن سخن به ميان مي‌آورد. وي نخست اين نكته را توضيح مي‌دهد كه واژه عربي «علمانيت» ترجمه مناسبي براي واژه فرانسوي لائيسيته (Laicite)نيست.(٣) زيرا واژه اخير هيچ پيوندي با واژه علم و مشتقات آن ندارد، بلكه صرفاً بر كساني اطلاق مي‌شود كه در زمره عالمان دين نيستند. سپس رفته‌رفته و در زبان فرانسه به دين‌ستيزي تعبير شد. اگر چه جابري به نقل از ژان لاكروا به اين نكته نيز اشاره مي‌كند كه واژه «لائيك» دقيقاً معادل دين‌ستيزي نيست، بلكه دست كم به معناي جدايي دين از دنياست، به اين معنا كه حوزه‌هايي از زندگي بشري بيرون از حوزه اقتدار كليسا قرار دارد.(٤)
سپس وي مي‌افزايد كه با توجه به سخنان پيشين روشن مي‌شود كه لائيك اساساً انديشه‌اي است متعلق به وضعيتي ويژه كه جز با فهم منطق و الزمات آن قابل درك نيست. لائيك در جامعه‌اي است كه اقتدار معنوي به دست كليساست؛ جامعه‌اي كه دين مبتني بر رابطه مستقيم خداوند و انسان نيست، بلكه اين امر تنها با وساطت روحانيون ديني و در رأس آن‌ها پاپ صورت مي‌پذيرد.
ناگفته پيداست كه دين اسلام از اين لحاظ با مسيحيت تفاوت اساسي دارد؛ زيرا در آن نه روحانيون ديني واسطه خدا و خلقند و نه مسجد، كليسا به شمار مي‌آيد. «مسجد چنان كه از نام آن بر مي‌آيد، مكان سجده براي خداوند است، اما كليسا يا Ecclesiaدر زبان لاتيني به تانيساد به معناي اجتماع است و از وجه‌اي است كه عيسي مسيح «زوج» آن است. ... به اين اعتبار نسبت روحانيت ـ و به ويژه پاپ كه به عنوان جانشين عيسي مسيح يا خليفه اوپطرس قديس در رأس كليسا قرار داد و قائم مقام زوج «ابدي» و «قدساني» آن است ـ با كليسا نسبت امام جماعت با مسجد در اسلام نيست.»(٥)
به نظر مي‌رسد كه اختلاف اساسي ميان اسلام و مسيحيت در اين امر خلاصه مي‌شود كه اسلام بر خلاف مسيحيت، دين «دنيا» هم بود...
جابري اما، تعبير «اسلام ديني سكولار است» را نمي‌پسندد. وي در پاسخ به حسن حنفي انديشمند مصري كه گوهر اسلام را «علماني» مي‌داند و از اين رو نيازي به سكولاريزم غربي نمي‌بيند، (٧) به اين نكته اشاره مي‌كند كه اگر چه در اساس با حسن حنفي در اين نكته اتفاق نظر دارد كه اسلام دين ديانت و دنياست، اما تعبير فوق را فاقد اشكال نمي‌يابد و آن را مانند تعبير اسلام ديني سوسياليستي يا سرمايه‌داري و يا ليبراليستي است، قلمداد مي‌كند. به نظر وي اين گونه تعبيرها هيچ گونه مشكلي را حل نمي‌كند و زمينه گفت‌وگو و تفاهم را به وجود نمي‌آورد.(٨)
به نظر جابري، مسئله اساسي «شكل دولت» است كه بايد به نحو مطلوب آن را بررسي كرد.
سپس وي نظرگاهش را در چند فقره بيان مي‌كند:
١. اسلام هم دين ديانت است و هم دين دنيا. پيامبر اكرم(ص) حكومتي را بنيان نهاد كه به دست خلفاي راشدين تثبيت و گسترش يافت. بنابراين كساني كه معتقدند اسلام تنها دين است و نه حكومت، تاريخ را به كلي ناديده مي‌گيرند.(٩)
٢. پس از جنگ صفين در باب شيوه زمامداري ميان مسلمانان اختلاف عميقي رخ داد؛ شيعيان خلافت را در خاندان علي محصور كردند، در حالي كه خوارج آن را حق هر مسلمان عادلي مي‌شمردند. در مقابل، معاويه اركان حكومتي سياسي را بنيان نهاد. برخي از صحابه رسول خدا و نيز بسياري از مسلمانان با او بيعت كردند.(١٠)
٣. مسلمانان جمله بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه خلافت، سي سال به طول انجاميد. سپس به دست معاويه، به حكومت سياسي تبديل شد. اين دگرگوني به اعتقاد بسياري از فقيهان اهل سنت، امري گريزناپذير و به تعبير ابن‌خلدون، مقتضاي طبيعت عمران بشري بود. ابوبكر بن عربي فقيه مالكي از اين تحول مهم، تبيين بسيار دقيقي ارائه داده است؛ وي مي‌گويد: كه طبقه حاكم در صدر اسلام همان عالمان و سپاهيان، عموما رعيت بودند، پس آن‌گاه وضعيت جامعه اسلامي متحول شد و عالمان از حاكمان و از رعيت مردم جدا شدند[و] هر يك طبقه‌اي مستقل را تشكيل دادند.(١١)
به بيان ساده‌تر حكومت دوران نبوي، حكومت فتوحات بود و حاكمان همان عالمان دين بودند. بنابراين در اين دوره نمي‌توان جامعه سياسي را از جامعه مدني متمايز كرد.
با آغاز حكومت معاويه، خلافت اسلامي دچار تحول و به حكومت سياسي بدل شد. از اين پس جامعه سياسي را حاكمان و سپاهيان تشكيل مي‌دادند و جامعه مدني را عالمان و رعيت مردم.
جابري سپس نتيجه مي‌گيرد كه اين سخن كه «اسلام ديني سكولار» است، دقيقا مساوق اين است كه گفته شود، اسلام، ديني غيرسكولار است. سكولاريسم يا «علمانيت» به معناي جداسازي دين از حكومت، قضيه سالبه به انتفاي موضوع است؛ زيرا اسلام كليسا ندارد كه از حكومت جدا شود.(١٢)
جابري سپس در مقام تبيين علل طرح اين مسئله در كشورهاي عربي، به اين نكته اشاره مي‌كند كه شعار «علمانيت» نخستين بار در نيمه دوم قرن نوزدهم از سوي متفكران مسيحي سرزمين شام مطرح شد كه در آن دوره تحت قيموميت حكومت عثماني بود؛ حكومتي كه آشكار و پنهان خود را نماد خلافت اسلامي مي‌دانست(١٣)، و بر سرزمين شام و از جلمه اقليت‌هاي ديني ستم روا مي‌داشت(١٤).
انديشمندان ميسحي مذكور با طرح اين شعار، خواهان استقلال و رهايي از يوغ ترك‌هاي عثماني بودند. آنان مي‌خواستند با طرح و تبيين نسبت دين و حكومت، آزادي و حقوق از دست‌رفته خود را بازيابند. بنابراين مسئله آنان سكولاريسم به معناي غربي آن نبود؛ بلكه معضل اساسي آنان دموكراسي بود.
نكته جالب توجه اين كه در كشورهاي مغرب عربي و شبه جزيره عربي، اين شعار اساسا مطرح نشد.
در هر حال پس ازاستقلال كشورهاي عربي، بويژه در كشورهاي داراي اقليت‌هاي ديني (خاصه مسيحيان) شعار «علمانيت» دگربار مطرح شد.
اما اين بار متفكران مسيحي اين تصور را داشتند كه حكومت‌هاي ناسيوناليستي عربي كه اسلام و عروبت را با هم در آميخته‌اند، حقوق و آزادي اقليت‌هاي ديني را به‌شدت محدود مي‌كنند. آنان با طرح مجدد شعار علمانيت، خواهان دموكرايزه كردن حكومت‌هاي نوين عربي بودند؛ گونه حكومتي كه محور آن عقلانيت باشد، نه سلطه ديني.(١٥)
رفته رفته جدال سياسي احزاب و گرايش‌هاي مختلف فكري در جهان عرب، شعار علمانيت را به جايي ديگر راه برد و به سرعت به جدايي دين از دولت تعبير شد؛ تعبيري كه با توجه به ميراث ديني و فرهنگي اسلام فاقد معنا است و هيچگونه موضوعيتي ندارد(١٦).
جابري دست آخر نتيجه مي‌گيرد كه در كشورهاي عربي، مسئله علمانيت، مسئله‌اي واقعي نيست بلكه شبه مسئله و يا به عبارت دقيقتر مسئله‌اي تحريف شده است كه نيازهاي جوامع اسلامي را نمايان نمي‌كند.(١٧)

پي‌نوشت‌ها:
١. العلمانية من منظور مختلف.
٢. الاسس الفلسفية للعلمانية.
٣. به نظر مي‌رسد كه جابري، واژه لائيك را با سكولار معادل مي‌داند. داريوس آشوري نيز چنين مي‌كند. (ر. ك: فرهنگ علوم انساني، نشر مركز،١٣٧٤، ص ٢٠١). اما به نظر جواد طباطبايي اين برابرسازي به هيچ وجه درست نيست. زيرا مفهوم لائيك اصطلاحي فرانسوي است و در آغاز براي بيان نظام حكومتي برآمده از انقلاب فرانسه به كار رفته است. جز فرانسه، مكزيك و با مسامحه‌اي تركيه، هيچ يك از نظام‌هاي اروپاي مسيحي را نمي‌توان «لائيك» خواند. (ر.ك: ديباچه‌اي بر نظريه انحطاط در ايران، نشر نگاه معاصر، تهران، ١٣٨٠، ص ٣٢١).
٤. محمد عابدالجابري، وجهه نظر؛ نحوء اعادة نباء قضايا الفكر العربي المعاصر، مركز دراسات الوحدة العربيه، بيروت، ص ١٠٢.
٥. جواد طباطبايي، ديباچه‌اي بر نظريه انحطاط ايران، ص ٣٢٠
٦. همان، ص ٣٢٤
٧. حسن حنفي محمد عابد الجابري، حوارالمشرق و الغرب، الموسسه العربيه للدراسات وانشر، بيروت، ١٩٩٠، ص ٣٨.
٨. همان، ص ٤٠.
٩. همان، ص ٤٠ ـ ٤١.
١٠. همان.
١١. همان، ص ٤٢.
١٢. همان، ص ٤٤.
١٣. وجهه نظر، ص ١٠٣.
١٤. محمد عابد الجابري، اشكاليات الفكر العربي المعاصر مركز دراسات الوحدة العربية، ص ١٠٦.
١٥. وجهه نظر، ص ١٠٤.
١٦. همان.
١٧. همان، ص ١٠٤ - ١٠٥.